یکی مثل من
بوی نخل های سوخته می دهد ! چنین سوخته بال ومنتظر کیست که در اتش می رقصد؟ برایت سهم لبخندی از چار گوشه ی انتظاری دورآورده ام ! یک باران بی امان وبهت یک کوچه ی بی پایان....!!!پله های سنگی مسجدی کوچک با گلدسته هایی به رنگ تمام کودکیم وکبوتری خیس که استعاره ای شد درانتزاعی به وسعت هزارسال اندوه نزیسته ام ....امروز هم همین حوالی بارانی بی امان بارید بوی دیوارهای گاهکلی ....بوی خاک باران خورده ...بوی ...تو....و...همان کبوتر ... اما باران و... کوچه و.... مسجدو..... گلدسته هایش ...... ای دریغ این به اصطلاح غزل سال 75 یکی از روزهای قشنگ اذر ماه دانشگاه شهید بهشتی سروده شد که البته با کلی انتقاد واما اگرمواجه شد اما از انجا که بنده حقیر وقتی شعری مرتکب می شوم دیگر قادر به عوض کردن حتی یک کلمه از ان نیستم با وجود همه ی ان حرف وحدیث ها وصد البته احترامی که برای همه ان انتقادها قائلم دلم خواست دوباره ان را جایی برای خواندن بگذارم بدون هیچ کم وکاست ...! اصلا کی گفته همیشه باید شعر زیبا وبدون نقص خواند ....؟؟!!! از هر چه بگذرد به تو اما نمی رسد مرداب را بگو که به دریا نمی رسد یک انتزاع تلخ ! خری درنشیب کوه با هر دو پای لنگ به بالا نمی رسد خمیازه ایست زندگیم مثل غار کهف اما ببین که باز به رویا نمی رسد قسمت نمی شود که شبی را گذر کنم از کوچه ای که باز به این جا نمی رسد کافی است یک اشاره که تا بسپرم به سر این بی نهایتی که ...به فردا نمی رسد "یادش به خیر"...... چند سال گذشت ؟چند دهه از فصل عاشقی های پنهان ما...؟ چند سده از تودرتوهای خیال انگیز شعرهای نگفته ای که پشت نگاه دزدیده ی ما به هوارفت ...؟چند هزاره از دل سوختن ها ی اباءو اجدادیمان که پشت ورق های موهوم تاریخ من و تو جاماند...؟ ذهن سیال من تورا درکجاهای این همه آسمان همیشه همین رنگ جاگذاشته تاکجاها شیدایی وبی قراری وعاشقی های من زیر این آرامش ساکت از حرکت باز می ماند وتاکجا چشم های تو که همه جای این همه آسمان همیشه همین رنگ پاشیده مرا می کشاند ؟ "آه !دیریست کاین قصه گویند ازبرشاخه مرغی پریده مانده برجای ازاوآشیانه..." نیما چرا این شعربه یادم اومد نمیدونم چون داشتم به این قضیه فکرمی کردم که دلیل رخوت سال های اخیرمن چیه ؟ غیرازخودم کی یاچی توی این امردخالت داره...این فضای بی شعر بی ترانه ی ساکت که مدت هاست در من خیمه زده ودیگه نه بوی بارون داره نه زمزمه ای نه شرشر آبی حتی به قول مادر خدابیامرزم نه جیک جیک گنجشکی ونه حتی صدای شیطنت گربه ای ...!دلیل خیانت کدام اندیشه باطل منه.....؟! البته اینکه چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است تردیدی درش نیست اما من هم دیگه بیش از حد ساکن وراکدمانده ام همیشه انگارمنتظر یک رویدادم یک معجزه یک تحول که منودرگیر کنه به چالش بکشه مجبور کنه وازخودم بیرون بیاره همیشه هزارقصه ننوشته ی بالقوه هزار لحظه نسروده ی پنهان درمن ورم کرده که جرات جاری شدن نداره ازکدوم سمت باید خردک نسیمی بوزه تاشاید طوفان درون من بیدار شه ...؟ در باوری که نگنجیدی در غروبی میان آن همه مترسک های کاغذی کجارفتی ...؟ کجارفتی ... که هنوز چشم به راهم جمعه ای را که درراه است! حالا هی بگو: " این همه زخم نهان هست ومجال آه نیست ....!" باچشم باز که نمی شود چشم هایت را ببند وتخیل کن که می توانی درزندگی گلیمی داشته باشی که یک وقت هایی حتی پاهایت راهم درازکنی واین پاتوی چشم وچاروهیچ جای کسی هم نرود صحبت ازاین است که بعضی ادمها مثل من نفهم به دنیا می ایند همان طورنفهم هم زندگی می کنند وهمان طور نفهم هم می میرند حالاتودراین چندساعتی که دم خدایی بر گل وزیده وانسان را خلق کرده بنشین وهی تخیل کن که می شود خندید می شودعاشق بود می شود ان چنان نفس کشید که از زندگی پروخالی شد وحتی گاه به خدایی که با طمطراق خداییش همه جای زندگیت چارزانوزده آیه های عذابش را توی سروکله ات میکوبد نه! بلکه به خدایی که مهربان است وحلیم است ورئوف است وخیلی چیزهای دیگر هم هست بگویی "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را" چه اهمیت دارد کسی فهمید چه گفتم یانفهمید!!!!!!!! بهار...! من كه به دردمعتقدم شادمانيم رادرغروب زردترين درخت ميسرايم براي د ل ان كلاغ پیری كه هيج بهاري اورا نبذيرفت ! امشب کدام دل به کدام تیشه...؟ عروسک مرداب ها ! برقص نعش ماه را برقص که برمزار هزار آینه امشب هر تکه از من می میرد... حرامت باد این ستاره ها ! حرامت باد. درانتظارمن هبوط کن ای ناگهان دور ای اتفاق گمشده درلایه های نور درسررسیدکهنه ی این روزگار پیر کی می رسم به روز توای دوردوردور می آیی وتمام مرا می بری زخویش ای اتفاق !بگذرازاین راه بی عبور شایداگرفقط بوزی درحوالیم از خنده هات پرشوداین شهرسوت وکور یک سایه موج می زند اما بدون ما آن کوچه آن محله وآن خانه وحیاط دلواپس نگاه غم آلوده ی شما تنها عبور گرم تو آتش به پا کند بر روی خاطرات قدیمی نخ نما دیگر تو نیستی که بگیری ز شانه هام انبوه راه راه پریشانی مرا سنگی که رنگ حسرت من مانده روی آن جامانده یادگار تو اما چه بی صدا نگاهم كن تا از زمهرير اين سكوت تلخ درابديت آن دو جادوي سياه تمامي ديروزم را بسوزانم شايد فردا از چشمان تو چون صبحي نو ناگفته ي موزونم هم اينم و هم آنم حسرت به دلم نگذار يكبار بگو جانم! باران كه نمي بارد بوي تو نمي آيد مي آيد ومي بارد بوي تو و بارانم بنشين به لبم يك بار مثل غزلت نوشم آن وقت خدا را هم تا چشم تو رقصانم ! مثل غزلي انگار باراني وپاييزي ناگفته ترين حرفي از آن چه كه مي دانم هر چند كه بيهوده است اما تو كه باشي من هر شب دو سه ركعت عشق بر چشم تو مي خوانم ميراث هزاران سال خون جگري تا من يادم نرود يك وقت شرمنده ي عصيانم ....!! دل به گيسوي باد سپرد به هواي قاصدك هايي كه ارديبهشت رد چشمان تو را گرفتند و رفتند !! در تمام زندگي منتظر تر و مشتاق تراز نگاهش نگاهي نديدم ...! فقط زماني كه نياز به گرمي نگاه مهربانش داشته باشي ونباشد ميفهمي خوشبختي يعني داشتن پناهي مثل مادر كه در اوج استيصال به حمايتش تكيه كني وازهيچ چيز غمت نباشد ... وانگارهنوزدلواپسي هايش نگران من است كه نكند بادي مخالف گيسوان آرزوي مرا پريشان كند...!افسوس كه حالا وقتي به خانه برميگردم تنها جاي نگاهش بر درب خانه ميگويد كه هنوز منتظراست كه كي دردانه اش از سفر برميگردد ... اين همه آهنگ سوخته كه در اين حوالي باراني مي بارد مرا به ياد كدام خاطره كدام شعر از نگاه تو مي اندازد كه چنين غريبانه هواي تو را پر پر مي زنم ؟ تمام كوير مي داند بهار بهانه ي سبزي نيست ! آتشي بيفروز براي مردنم ، كه در طواف عصياني آن شيطان را برقصم ! ...من وخدا همزاد خنده هاي بارانيم! چه سان مي سوزاند جنون وهم تو تمام تاريكي مرا! ديرينه ي من ! بگذار آسمان بداند پاره هاي دل من حوالي چشم تو سرگردان گريه ها ي خداست همزاد بارانيم! بگذار امشب باراني كويرم را تا بي نهايت تو نذر دريا كنم...! ....براي مردنم آتشي بيفروز...! اين روزها فرصتي دست داده كمي به گذشته برگردم ...!كتابهايي كه شايد 10-15سال قبل خوانده ام دوباره مرور كنم . گذشت زمان نگاه آدم را نسبت به خيلي از مسائل تغيير مي دهد، حتي گاه بي رحمانه فكر مي كنم كسي كه هميشه به خط مستقيم راه خواهد رفت ابلهي است كه هيچگاه فريب نمي خورد وتنها وقايعي كه اتفاق مي افتند داراي حقيقتند اصلا اصول و قواعدي وجود ندارد...!!!! خلاصه از بين كتاب ها كليات عارف قزويني برايم جالب بود. بهر حال زندگي اين مرد بخشي از تاريخ ايران را شامل مي شود كه به گفته ي خودش ننگين ترين دوره ي زندگي بشراست !!! نگاه تيره ي اين شاعر وموسيقدان مفلوك سرانجام مردان بسياري ازاين دست است كه ماحصل تلاششان تنها سرخوردگي و انزوا وفقر است .من دررد يا تاييد عارف نمي خواهم چيزي بگويم فقط نكته اي كه برايم دردوباره خواني بعضي نكات جالب مي نمود اين بود كه تاريخ در اين مرز وبوم به شكل تاسف باري تكرار مي شود .از زماني كه ايران از سم اسب هاي اعراب پر از گرد وغبارشكست وناكامي شد تا حمله ي مغول ،چپاول مكرر زردپوستان آسياي صغير و.....واكاوي تمامي تاريخ سراسر مايوس و دردآور ايران،روزگاردر هر دوره به نوعي سراين مرزوبوم آورده آنچه آورده...!! ودیگراینکه ميشله ميگويد:"شاهان خطا مي كنند ومردمان تاوانش را مي پردازند"...فتاءمل! داشتم نوشته هاي سال هاي گذشته ام را مرورمي كردم ،گوشه اي از آن مطلبي بود كه نمي دانم ازكجا نوشته بودمش حرفي كه شايد واگويه ي خيلي ازما در خيلي از موقعيت ها باشد : "اكثر مردم از سرنوشت خود چندان رنج نمي برند...!!!دراينجا ترحم نيست كه عذابم مي دهد ...براي زخمي كه تا ابد سر بازكرده دل سوزي مطرح نيست !آنان كه چنين زخمي دارند آن راحس نمي كنند، در اينجا نوع بشر زخمي است نه فرد ..!من به ترحم چندان اعتقاد ندارم آنچه مرادر رنج مي دارد و عذابم مي دهد با اطعام مسا كين علاج نميشود آنچه مرا مي آزارد نه اين كوژ وكاوهاست ونه اين زشتي ها بلكه مايه اي از موتسارت است كه درهر يك از اين آدم ها كشته مي شود....!!!" آنچه مرا مي آزارد نه اين كوژ وكاوهاست ونه اين زشتي ها بلكه مايه اي از موتسارت است كه درهر يك از اين آدم ها كشته مي شود....!!!" كلاغي را ازدوردست درخت وزمستان مي شنوم! كه مژده ي تورا مي آورد... اين وحي پاك را به پيامبرم تهنيت بگو! كه توتم من ديشب خويش را در تمسخري ازباورديرسال من شكست ... وهنوز كلاغي مژده ي تو را ازدوردست درخت و زمستان مي آورد...!! "اسفند۷۵" ماركس ميگه :نقش اتفاق رانمي توان انكاركرد، منتها اتفاق هاي خوب اتفاق هاي بد را جبران مي كنه ..!! كاش حداقل اين يكي گفته ي آن مرحوم درست از آب درمي آمد!! مي توانيد تصوركنيد در آن صورت چه تعادلي درجهان حكم فرما مي شد؟ وبعداين كه: درهميشه هاي من توآن نگاه دوري كه هرگز اجابتم نكردي....!! ميلان كوندرا ميگويدهر اثرادبي كه بخش نا گشوده اي از روح وزندگي بشر را كشف نكند اثري غير اخلاقي است تمامي كساني كه با ادبيات چه به صورت تخصصي وچه به صورت تفنني انس والفتي دارندمي دانند شاهنامه داستان ناگزيري است كه نميتوان نا د يده ازكنار آن گذشت...فريادي بر خاسته از پنهاني ترين آمال نه تنها قوم ايراني كه حتي نوع بشر... كداميك از ما داستان رستم وسهراب راخوانده ايم آرزو نكرده ايم اي كاش فرجام كار گونه اي ديگربود كداميك از ما بر بيدادي كه برسياوش رفت اشك نريخته ايم واز خودكامگي كاوس برتمام خودكامگان وقدرتمندان بي خرد نفرين نكرده ايم ... به داستان فريدون كه در واقع نمايانگر خصومت برادران "نوع بشر"برسرهيچ وبراي هيچ حديث تلخ انتقام فاجعه اي درمعيار جهاني بازهم بر سر هيچ... به گفته ي مصطفي رحيمي:"اافسانه فرياددر برابر بيداد است و هشدار متوالي كه آزادي وحقوق بشر را لگد مال نكنيد....افسانه به نمايندگي ازسوي دلسوختگان ميگويد كه كشورگشايي وكشتار وفشار را بس كنيد .بس كنيد وبه زيباييها روي آوريد :به جهان معنويت..." اما افسوس كه گاهي همصدا با ماكياولي اما با روحي دردمند ازتمام ناكامي هاي نوع بشر بايد فرياد بزني:"شكاف ميان زندگي واقعي و زندگي آرماني چنان است كه هر گاه كسي آرمان را به واقعيت بفروشد ،به جاي پايستن ،راه نابودي خويش را درپيش ميگيرد .هر كه بخواهد در همه حال پرهيزگار باشد ،در ميان اين همه نا پرهيزكاري سرنوشتي جز ناكامي نخواهد داشت..." هر صبح در به انتظاری می گشایم که ازآن سو شاید می آیی...!! وحسرت نبودنت را هرشب به ترانه ی موهوم "خواهد آمد"! به خواب می کنم ! تا شاید فردا با نرگس و آفتاب بیایی....!!! از بطالت روزهاي كشدار امروزم كه بگذرم مي رسم به كوچه ي سبزي با درخت هاي سر به فلك كشيده و كهنسال ،خانه اي بزرگ وقديمي ،اتاق پنج دري با خورشيدي هاي قشنگش ،باغچه ي بزرگ خانه با درخت ها ي انبوه وهياهوي گنجشك ها ،شعرحافظ ، آواز پدرم ، بوي كاهگل وصداي اذان موذن زاده ازگلدسته هاي مسجد محله وتا د لت بخواهد آرزوهاي رنگانگ از امروزي كه در آنم .....!!!از آن شهر كوچك دنج تا بي درختي و بي آوازي اين درند شت غريب تنها گلد سته هاي طلا يي حرمي است كه اميدوارت مي كند هنوز دريچه اي رو به خدا باز است ....وگرنه درگذر ازاين همه سال تنها روحي زخم خورده ود لي ماتم زده روي دستت باد كرده كه كجاي دنيا آويزانش كني...بماند كه روزنه ي درهاي خدا هم گاه آنچنان مسدوداست كه فرياد غربتت تنها انعكاسي ميشود دردهليزنه توي تنهاييت ....!! "ای روح زخم خورده ی من از تن بیرون بیا که سیر بگرییم...." بعد از سالها دوری برگشتم به همان کوچه همان خانه پشت همان در که سال های کودکیم راجا گذاشتم وتنها وبادلهره ای به وسعت تمام سال های بودنم راهی شدم غربتی از نبودن همه ی آنها یی که دوستشان داشتم بردر ودیوار تنیده بود وفقط یاد تو افتادم و هزار کبوتر پر شکسته از صدایم افتاد هزار اواز سوخته ....!! تکرار موزون گذشته ی خاکستری تورا اکنون کدام ترانه ی موهوم دل می شوراند کدام چشم انتظاری و دلتنگی مرا تا تو می آرد کبوتر سرما زده ی منتظر تا بهاری که نمی آید به شادمانی غمان همیشه مان ضجه می زنیم شاید خدا دوباره بخندد....!!!
جا مانده داغ نگاهت، روی تمام دل من
بوی تنت ریشه کرده ست، در تار و پودگل من
یک روز ابری دوباره، چشم انتظار تو هستم
بیداد دی ماه و آتش، در جای جای دل من
می آیی از دور و من مست، محو تماشای رویت
توفان شوق من و ... آن، لب های تو ساحل من
این روزهایی که جاری ست، تنهایی و بی قراری ست
بی تو چه سخت و عبوسند، این کمترین حاصل من
بازی این روزگار است، این دوری وبی نصیبی
آخر چگونه بگریم، از این همه فاصله من....!
فعلن همین
| Design By : Night Skin |

