چند سال گذشت ؟چند دهه از فصل عاشقی های پنهان ما...؟ چند سده از تودرتوهای خیال انگیز شعرهای نگفته ای که پشت نگاه دزدیده ی ما به هوارفت ...؟چند هزاره از دل سوختن ها ی اباءو اجدادیمان که پشت ورق های موهوم تاریخ من و تو جاماند...؟
ذهن سیال من تورا درکجاهای این همه آسمان همیشه همین رنگ جاگذاشته تاکجاها شیدایی وبی قراری وعاشقی های من زیر این آرامش ساکت از حرکت باز می ماند وتاکجا چشم های تو که همه جای این همه آسمان همیشه همین رنگ پاشیده مرا می کشاند ؟
"آه !دیریست کاین قصه گویند
ازبرشاخه مرغی پریده
مانده برجای ازاوآشیانه..."
نیما
چرا این شعربه یادم اومد نمیدونم چون داشتم به این قضیه فکرمی کردم که دلیل رخوت سال های اخیرمن چیه ؟ غیرازخودم کی یاچی توی این امردخالت داره...این فضای بی شعر بی ترانه ی ساکت که مدت هاست در من خیمه زده ودیگه نه بوی بارون داره نه زمزمه ای نه شرشر آبی حتی به قول مادر خدابیامرزم نه جیک جیک گنجشکی ونه حتی صدای شیطنت گربه ای ...!دلیل خیانت کدام اندیشه باطل منه.....؟!
البته اینکه چهره ی امروز در آیینه ی فردا خوش است تردیدی درش نیست اما من هم دیگه بیش از حد ساکن وراکدمانده ام همیشه انگارمنتظر یک رویدادم یک معجزه یک تحول که منودرگیر کنه به چالش بکشه مجبور کنه وازخودم بیرون بیاره همیشه هزارقصه ننوشته ی بالقوه هزار لحظه نسروده ی پنهان درمن ورم کرده که جرات جاری شدن نداره ازکدوم سمت باید خردک نسیمی بوزه تاشاید طوفان درون من بیدار شه ...؟
در باوری که نگنجیدی
در غروبی
میان آن همه مترسک های کاغذی
کجارفتی ...؟
کجارفتی ...
که هنوز
چشم به راهم
جمعه ای
را
که
درراه
است!
حالا هی بگو: " این همه زخم نهان هست ومجال آه نیست ....!"
باچشم باز که نمی شود چشم هایت را ببند وتخیل کن که می توانی درزندگی گلیمی داشته باشی که یک وقت هایی حتی پاهایت راهم درازکنی واین پاتوی چشم وچاروهیچ جای کسی هم نرود صحبت ازاین است که بعضی ادمها مثل من نفهم به دنیا می ایند همان طورنفهم هم زندگی می کنند وهمان طور نفهم هم می میرند
حالاتودراین چندساعتی که دم خدایی بر گل وزیده وانسان را خلق کرده بنشین وهی تخیل کن که می شود خندید می شودعاشق بود می شود ان چنان نفس کشید که از زندگی پروخالی شد وحتی گاه به خدایی که با طمطراق خداییش همه جای زندگیت چارزانوزده آیه های عذابش را توی سروکله ات میکوبد نه!
بلکه به خدایی که مهربان است وحلیم است ورئوف است وخیلی چیزهای دیگر هم هست بگویی
"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را"
چه اهمیت دارد کسی فهمید چه گفتم یانفهمید!!!!!!!!
بهار...!
من كه به دردمعتقدم
شادمانيم رادرغروب زردترين درخت ميسرايم
براي د ل ان كلاغ بيري
كه هيج بهاري اورا
نبذيرفت !
امشب کدام دل
به کدام تیشه...؟
عروسک مرداب ها !
برقص
نعش ماه را برقص
که برمزار هزار آینه
امشب
هر
تکه
از من
می میرد...
حرامت باد
این ستاره ها !
حرامت باد.
درانتظارمن هبوط کن ای ناگهان دور
ای اتفاق گمشده درلایه های نور
درسررسیدکهنه ی این روزگار پیر
کی می رسم به روز توای دوردوردور
می آیی وتمام مرا می بری زخویش
ای اتفاق !بگذرازاین راه بی عبور
شایداگرفقط بوزی درحوالیم
از خنده هات پرشوداین شهرسوت وکور
یک سایه موج می زند اما بدون ما
آن کوچه آن محله وآن خانه وحیاط
دلواپس نگاه غم آلوده ی شما
تنها عبور گرم تو آتش به پا کند
بر روی خاطرات قدیمی نخ نما
دیگر تو نیستی که بگیری ز شانه هام
انبوه راه راه پریشانی مرا
سنگی که رنگ حسرت من مانده روی آن
جامانده یادگار تو اما چه بی صدا
نگاهم كن
تا از زمهرير اين سكوت تلخ
درابديت آن دو جادوي سياه
تمامي ديروزم را
بسوزانم
شايد فردا از چشمان تو چون صبحي نو
ناگفته ي موزونم هم اينم و هم آنم
حسرت به دلم نگذار يكبار بگو جانم!
باران كه نمي بارد بوي تو نمي آيد
مي آيد ومي بارد بوي تو و بارانم
بنشين به لبم يك بار مثل غزلت نوشم
آن وقت خدا را هم تا چشم تو رقصانم !
مثل غزلي انگار باراني وپاييزي
ناگفته ترين حرفي از آن چه كه مي دانم
هر چند كه بيهوده است اما تو كه باشي من
هر شب دو سه ركعت عشق بر چشم تو مي خوانم
ميراث هزاران سال خون جگري تا من
يادم نرود يك وقت شرمنده ي عصيانم ....!!